گزارش صعود قله علم کوه از مسیر گرده آلمانها
زمان برنامه: 7و8و9 مردادماه 1389

کاسه علمچال و قله سیاه کمان
این برنامه در چارچوب تقویم تابستان 89 انجمن کوهنوردی دانشگاه صنعتی امیرکبیر و با حضور افراد زیر برگزار شد:
میلاد احمدی (سرپرست)، میثم رزم آرا، امین دلشاد (نگارنده گزارش)، فاروق حلاج (میهمان)، سعید دینی (میهمان)
در ابتدا قرار بود که برنامه اردوی علم از پنجم تا هشتم مرداد و با صعود از سه جبهه مختلف به این قله برگزار شود، ولی هم زمان برگزاری و هم نحوه اجرای این برنامه تغییر کرد. به دلیل پرهیز از ترافیک جاده چالوس تصمیم گرفته شد که برنامه زمانی طوری تنظیم شود که با مسافرت های تابستانی شمال همزمان نشود. سیاه سنگ ها و خرسان ها نیز به خاطر کمبود تعداد شرکت کننده ها برگزار نشد. در نتیجه برنامه به جای چهار روز، سه روزه شد.
سر شاخان
زمان: ۱۳و۱۴/۳/۹۰
مکان:سرشاخان گلو
مربیان: حسین قربانی /احسان رحیمی/مهدی معین زاده/منصور گلابی/فاروق حلاج

حرکت ۵ صبح از اداره تربیت بدنی
برنامه قرار بر این شد روز اول تست و اموزش سنگنوردی و صعود وفرود از دیواره و آشنایی با ابزارهای جدید سنگنوردی
و روز دوم کوهپیمایی سنگین و استقامتی اجرا شود
شرکت کنند گان از کلیه شهر های استان بودند
که به محض رسیدن به گلو بعد از صرف صبحانه و ذکر نکاتی توسط آقای قربانی
مربیان به آموزش و تست شرکت کنندگان پرداختند
برنامه سنگنوردی تا ساعت ۶ادامه پیدا کرد
و همه نفرات از دیواره صعود و فرود کردند




شب در لبه چشمه چادر زده شد
فردا صبح ساعت ۸ تیم به مقصد بازرگه و هه وشین حرکت کرد
مسیر طولانی و سختی بود وتیم در مسیر قشنگ و سرسبز دره بازرگه حرکت میکرد
در ارتفاع از تیم تست سرعت در شیب از همه نفرات گرفته شد
ودر یکی از خط الرسها تست وسایل به عمل اومد
و توضیحاتی توسط مربیان نسبت به همراه داشتن وسایل ضروری داده شد





ساعت ۲ به چشمه قشنگ (کانی بیان )رسیدیم
چشمه آرومی بود در کنار چند درخت تنومند....
در حین غذا خوردن
چند تا از بچه ها نوشابه خود را داخل چشمه گذاشته بودند برای سرد شدن
که یکی از مربیان نصف نوشابه را خورده وباقی ظرف نوشابه را از آب پر کرده
و در حین غذا خوردن کلی از سازنده کارخانه سازنده نوشابه شاکی بودند
به دلیل ساختن نوشابه های تقلبی.....
بعد از خوردن نهار ماجرا را بهش گفتیم.....
هم عصبانی بود....
هم خنده اش می اومد.....
خلاصه کلی خندیدیم.
(بیان خانم نقشه آقای قربانی بود مجبور بودیم اجرا کنیم.
ببخشید...)

الان هم نفهمیدم بیانه دنبای چی بود؟؟؟
به امید صعود دیگر.....
قلات شاه
جمعه مورخه ۱۶/۲/۹۰
سرشاخان
روستای لیک بن
منصور حلاج/ادریس کرامت/فاروق حلاج
حرکت ساعت ۶ صبح از نقده با ماشین شخصی
پس از پارک ماشین در روستای لیک بن و حرکت به سمت گلو
صعود از مسیر گور هه رمه وصرف صبحانه در گور هه رمه

گور هه رمه و طبیعتی دست نخورده
گور هه رمه به نضر من از قشنگترین مکانهای سرشاخان است
که بعد از بالا رفتن از یک دره تنگ ودرختی و شیبدار و مسیر دست ساز و سنگ چین
که در کذشته راه ارتباطی مردم روستای بابکر آباد بوده به یک منظره جنگلی و سر سبز به شکل گلابی میرسی که به گور هه رمه مشهور هست


تا ساعتهآ میشه رو این سنگ ایستاد و به سرشاخان نظاره کرد




پسری خوشکل از روستای بابکر آباد
باز می توان از چشمهای این پسر چی کشف کرد؟؟؟؟؟......

پس از پیاده روی تا روستای بابکر آباد واستراحت موقت واجباری در روستا به دلیل بارش شدید باران
و بالا رفتن از شیب تند یال منتهی به دره قاسم
به یک منظره ناب میرسیم
قلات مصطفی بگ/قلات شاه/لند شیخان/ را همه می توان در این منظره دید

اشکوت قاسم
جای مناسب برای در امان بودن از بارش باران

این هم عکسی از لاله های وازگون سرشاخان
که کم کم نسلشان منقرض خواهد شد به دلیل ریشه کن کردن پیاز این لاله ها
توسط بعضی از مردم کم خرد
که این لاله ها را از دل سرشاخان بیرون می کشند و به شهر می آورند
جای این لاله ها در کوه.........



در راه برگشت به این زن رسییدیم که وقتی من را با دوربین دید گفت یه عکس از من بگیر
و نشونه زنت بده تا بفهمه ما اینجا چقدر زحمت و بدبختی و عذاب می کشیم
اون وقت زن شما در داخل شهر کنار بخاری نشسته و به هیچ چیز هم قانع نیست و فقط هم دستور میده
(بیچاره خبر نداشت که من زن ندارم)
به درود.....
سبلان

دومین اردوی انتخابی هیمالیا نوردی قله مستاقا تا
تاریخ حرکت :10/12/89
مکان :اداره تربیت بدنی
سرپرست برنامه :حسین قربانی
مربیان :رضا سلیمانی؛احسان رحیمی
پزشک تیم :دکتر سلیم زاده
همنوردان:صابر همایونی،جواد حاجی زاده،ایرج بهبود، امین پارسا ، منصور گلابی ،مهدی معین زاده ،فاروق حلاج
لازم به ذکر است در غیاب آقای قربانی دکتر سلیم زاده سریرست تیم بودند
روز سه شنبه در حالیکه هوا رو به خرابی و بارش برف و باران می رفت با تا خیر یک ساعتی از نقده حرکت کردیم
از قضا ماشین که یک ون سفید اداره تربیت بدتی بود گازوءیل نداشت،البته راننده بی تقصیر بود چون جایگاه سوخت از ساعت
8.5 شروع به کار میکرد
ساعت 8.45در سه راهی ترشکان نرسیده به میاندو اب در به در دنبال سوخت می گشتیم
سر انجام بعد از نیم ساعت به حرکت ادامه دادیم
هوا خراب شد و این خرابی هوا بر استرس ما می افزود که الان در سبلان چه خبره
ساعت 10 در بناب به اتفاق بچه ها کله پاچه میل کردیم
در خروجی تبریز به طرف اهر یک کلاس سخت پنچر گیری را طی کردیم
ساعت 5 در شابیل با یک تاخیر 3 ساعته تیم سریع اماده حرکت شد
حجم برف کم بود برای همین سرعت تیم خوب بودبعد از 2 ساعت در حالیکه هوا تاریک بود و بارش برف شروع شده بود
و تیم داشت مسیر را اشتباهی میرفت،چادر زدیم
چادر اول:دکتر،سلیمانی،احسان (نورث فیس ۵ تیرک)
چادر دوم:فاروق،امین،منصور(فرینو 5 تیرک)
چادر سوم :جواد،صابر،ایرج، مهدی (معمولی ۵ تیرک)
بارش برف تا نزدیکهای صبح ادامه داشت

صبح ساعت 7 بعد از جمع کردن چادرها با اشاره کردن دکتر به نکاتی و توضیح برخی مسایل و برگشتن غیر منتظره صابر
به دلیل کمر درد تیم در ساعت 8 با برف کوبی جواد شروع به حرکت کرد
ساعت 11 به پناهگاه رسیدیم،بعد از اضافه و کم کردن لباس و خوردن غذای سرپای و استراحت موقت در ساعت 11.30 پناه گاه را به قصد قله ترک کردیم
از روی سنگها مسیر را ادامه دادیم
هر نیم ساعت یک نفر برف کوبی میکرد تا اینکه مسیر سنگی تمام شد و باید خود را برای یک برف کوبی حسابی اماده میکردیم
حجم برف زیاد بود برای همین برف کوبی نای همه ما را برید
کم کم سرعت تیم کم شد
سنگینی کو له ها ،
حجم زیاد برف،تعداد کم نفرات برفکوب ،از سرعت تیم کاست
قبل از اینکه به تابلوی بزرگی برسیم تیم متوقف شد
نکته جالب این بود که دکتر و مربیان با بچه های تیم مشورت کردند
هر کدام یک نظر دادیم
ولی فردا فهمیدیم که بهترین تصمیم را گرفتیم
مهدی: تیم امروز کار را یکسره کنه برای قله
فاروق:تیم شب در قله چادر بزنه
احسان:چندنفر داوطلب با دکتر پایین بمونه و بقیه بریم قله
دکتر:چادر بزنیم و فردا صعود کنیم
امین:تیم را تقسیم نکنیم ،یا همه بمونیم یا همه بالا بریم
سلیمانی:بریم بالا
جواد:من حاضر تا هرم کسری بیام
ایرج :نظر نداد یا من یادم نیست
منصور: بریم قله بخوابیم
بالاخره تیم در ارتفاع 4200 متری چادر زد


به سزعت چادر زدیم،هوا خراب شد و وزش باد شروع شد
هوا به یکباره منقلب شد وتا 15 درچه تغییر پیدا کرد و سرد شد
ساعت 7 نشده همه داخل چادره بودیم
وضع چادر سوم خوب نبود و استاندارد یک برنامه زمستانی نبود
وزش باد رفته رفته بیشتر میشد
سرعت باد:60 کیلومتر در ساعت
دما:38 درجه زیر صفر
صبح ساعت 8 صعود قله را آغاز کردیم،مهدی به دلیل مناسب نبودن کفش کنار چادرها ماند
هوا تقریبا خوب بود
ولی معلوم بود در شابیل هوا خراب است
سرعت تیم خوب بود علتش هم این بود که شب قبل خوب استراحت کردیم
حالا فهمیدیم تصمیم دیروز خیلی درست بود
ساعت 11 قله بودیم

دریاچه یخ یخ بود
یک دفعه دیدم احسان و جواد اون سر دریاچه هستند
چه حالی میداد اسکی روی دریاچه سبلان.....

روی دریاچه سبلان همه نوع ورزش انجام دادیم
هاکی،اسکی،ورزش های رزمی نمایشی

طوفان کم کم شروع شد
به سرعت قله را ترک کردیم،به دستور احسان جواد و منصور منتظر دکتر و آقای سلیمانی شدند
و ما ساعت یک کنار چادرها بودیم
بقیه بچه ها هم ساعت 2 رسیدند و قرار شد ساعت 3 حرکت کنیم به سمت پایین

لازم به ذکر است تا ما از قله پایین اومدیم مهدی برای همه چادرها چای ذرست کرده بود که این نشان از یک رقابت سالم و دوستانه بود
ساعت 3 همه تیم با سرعت یک دونده ماراتن با جلو داری دکتر به پناهگاه حرکت کرد و در عرض 45 دقیقه به پناهگاه رسیدیم
بعد از استراحت موقت در پناهگاه زمان اذیت کردن مربیان فرا رسید
مسافت پناهگاه تا شابیل را با سرعت مشابه به سرعت نور حرکت کردیم.به یکباره وسط مسیر دستور دادند که چادر بزنیم
بعد از بیرون آوردن چادرها و آماده کردن جای چادرها گفتن که چادرها را جمع کنید
میزان حجم برف روی زمین نسبت به دو روز پیش چند برابر شده بود
دوباره مسابقه دوی برفکوبی شروع شد
در سراشیبی شابیل آقای سلیمانی جلو افتاد و احسان بالا موند،وقتی همه به آقا رضا رسیدیم گفت با صدای سوت همه مسیر پایین اومده را برگردیم و خودمونو به احسان معرفی کنیم......
وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ........
با سرعت به بالا برگشتیم و خودمو نو به ترتیب منصور،ایرج،امین،فاروق،جواد به احسان معرفی کردیم
هنوز به احسان نرسیده بویم که احسان گفت با سرعت خومو نو به آقا رضا برسونیم
ولی تیم هنوز توان داشت و همه با سرعت پایین برگشتیم
ساعت 5 استخر شابیل رسیدیم صابر حسابی ما را مدیون و شرمند خود کرد
از همه تیم با دلستر و میوه استقبال کرد
واقعا هر تیمی به همنوردی با روحیه همچون صابر نیاز داره
همه تیم با یک استراحت موقت تا پاسی از شب به داخل استخر رفتیم آقا رضا داخل استخر هم دست از اذیت کردنش بر نمی داشت
وبه همه اعضای تیم آب سرد می پاشید
البته در کمال صمیمیت و شوخی..
صبح ساعت 6.30 با سوار شدن بر لندرورهای که از دیشب هماهنگ شده بود با سبلان خداحافظی کردیم و راهی لاهرود که ماشین اونجا منتظر مان بود شدیم
برای صبحانه مهمان شرکت گاز که از همکاران و دوستان آقا رضا بودند شدیم
در را بر گشت دکتر و آقا رضا حسابی از تیم پذیرایی کردند برای نهار در بناب
تا اینکه به ترتیب آقا رضا و ایرج،صابر و مهدی،احسان و جواد،امین ،دکتر ،منصور ،من ،در نقده از هم جدا شدیم
بدین ترتیب دومین اردوی هیمالیا نوردی قله مستاقا تا به سلامت وخوشی به پایین رسید
در پایان از آقای علیمردان ریاست دلسوز و فعال و حامی ورزشکاران اداره تربیت بدنی نقده،از آقای دکتر سلیم زاده و آقای قربانی اقای سلیمانی و احسان رحیمی که وقت و هزینه گذاشتند واین جوانان را برای این کار بزرگ دور هم جمع کردند کمال تشکر را دارم

سپی ریز
اولین اردوی انتخابی هیمالیا نوردی قله مستاقاتا
روز موعود فرا رسید
و آرزویی که سالها در سرم می پروراندم سرانجام به بار نشست
قرار شد دوازدهم بهمن در دفتر کوهنوردی حاضر شویم برای تست
وسایل برای اولین اردو
خوشبختانه تنها چیزی که کم داشتم برای برنامه پرچم راهنما بود
مقرر شد پنج شنبه چهاردهم بهمن ساعت ۶ صبح در میدان اصلی شهر آماده حرکت شویم
تعداد نفرات شرکت کننده طبق لیست ۱۸ نفر بودند که با انصراف یکی دو نفر از این تعداد کم شد
صبح پنج شنبه که از خونه راه افتادم لایه نازکی از برف زمین را سفید پوش کرده بود
که در راه رفتن برف عظیم سپی ریز را تصور میکردم
اولین نفر میدان حاضر شدم
علی،محمد،آقای قربانی،رضا سلیمانی،جواد،امین،دکتر سلیم زاده،ایرج،توحید،منصور
نفرات حاضر در برنامه بودند
ساعت ۷ به روستای جلدیان رسیدیم
لازم به ذکر است سپی ریز یکی از قله های بلند و سرسخت منطقه با ارتفاع ۳۷۰۰ متر است
که در فصل زمستان تشکیل یک تیغه برفی و نقاب برفی خواهد داد که تا حدودی صعود را غیر ممکن میسازد البته به خاطر ریزش بهمن
در یک هوای صاف و نسبتا سرد و خوب به جلدیان میرسیم
بعد از صحبتهتای آقای قربانی به عنوان سرپرست برنامه با انتخاب منصور نفر اول برف کوب توسط آقای سلیمانی مربی تیم(فاتح سالهای پیش قله لوتسه)استارت اردو زده شد
تیم در ابتدا با سرعت خوب و تندی شروع به حرکت کرد
بعد از یک ساعت برف کوبی نوبت به من رسید
با دستور آقای سلیمانی تیم یه استراحت موقت کرد


بعد از کم کردن لباسهای اضافه تیم به حرکت ادامه داد
بعد از ۱.۴۵ دقیقه نوبت به علی برای برف کوبی رسید
سرعت علی در برف کوبی خیلی بالا بود
نفرات به ترتیب محمد ،امین،ایرج برای برف کوبی عوض شدند
تا اینکه ساعت ۱۱ به چشمه برده مش رسیدیم
بعد از مدتی اندک حسین آقا و دکتر و دیگر نفرات رسیدند
بعد از صرف صبحانه ساعت ۱۲ به حرکت برای رسیدن به قمطره راه افتادیم

مسیر منتهی به قمطره برف زیادی داشت
که نای همه ما را برید
جواد هم از فرصت استفاده کرد و یه فیلم حسابی گرفت
در مسیر قمطره به حد کافی برف بود که تیم مجبور به برف کوبی به حالت نشسته شد
ساعت ۴تیم به قمطره رسید
بعد از برپایی چادرها به داخل چادرها رفته
در حین چادر زدن درد ناش از میسنک پا نگرانی را در وجودم افکند
کم کم درد زیادتر شده و با گذشت زمان و سرد شدن گرمای بدن احساس کردم پایم قفل شده
هوا کم کم تاریک شده
برای اولین بار برام جالب بود که در سپی ریز نشانی از باد نبود حتی یک نسیم ملایم
ولی رفته رفته به سردی هوا افزوده میشد
کمبود آب باعث شد که برف برای درست کردن آب ذوب کنیم
هوا به قدری سرد که آب داخل قمقمه ها داخل کوله پشتی تو چادر منجمد شدند

من و محمد و علی داخل یک چادر بودیم که در نهایت مجبور به زدن یه چادر دیگه شدیم
امین و منصور در یه چادر دیگه
جواد ،ایرج ،توحید در یه چادر دیگر
بعد از بازبینی و تست داخل و بیرون چادرها توسط مربی مشغول به درست کردن شام شدیم
ولی چه شامی......
از سرما نمیدونستسم چی میخوریم
علتش هم این بود که چادر ما استاندارد یک برنامه زمستانی نبود
بعد از اعلام ساعت حرکت که ۴ صبح برای صعود قله اعلام شد
من تنها در چادر ماندم
با رفتن بچه ها به چادر خودشان
کم کم درد شدید را در زانوم احساس کردم
از هر طرف چادر باد به داخل نفوذ میکرد
ساعت ۲ شب بود که بیدار شدم برای یک لحظه یخ زدگی را در دست راستم احساس کردم
با گرم کردن دستم تا ۳.۱۵ به خواب رفتم
وقتی خواستم بلند شوم هنوز زانوم درد میکرد
و فهمیدم نمیتونم همراه تیم بالا برم
با کسب اجازه از مربی من در چادر ماندم و به چادر امین و منصور رفتم
تمام نگرانیم از راه برگشت بود
با صدای آقای قربانی که داشت با بی سیم با تیم حرف میزد از خواب بیدار شدم
آقای قربانی به تیم گفت که برگردند
چون احتمال ریزش نقاب برفی قله وجود داشت
تیم هم بی درنگ به پایین برگشت

من به همراه آقای قربانی و دکتر به پایین برگشتم
بچه ها هم به پایین اومده بودند و چادرها را جمع کرده بودند
و بعد از مدتی به ما ملحق شدند


ساعت ۱.۳۰ به چشمه برده مش رسیدیم
و به خوردن نهار مشغول شدیم
ساعت ۲.۳۰ چشمه را به مقصد روستای جلدیان ترک کردیم
مسیر برگشت راحت بود چون برف کوبی شده بود
بعد از کورسی که با بچه ها گذاشتیم ساعت ۵ به روستا رسیدیم
کم کم هم بقیه تیم اومد و ساعت ۶ روستا را به مقصد نقده تر ک کردیم
برای اولین اردو برنامه خوبی بود
که با یه سری نواقص از طرف خودم همراه بود
۱.کیسه خواب مناسب نداشتم
۲.چادر مناسب نداشتم
۳.استراحت کم داشتیم به علت تعداد نفرات زیاد در چادر
۴.عدم تمرین قبلی برای این برنامه
امیدوارم برای اردوی بعدی که در سبلان خواهد بود این نواقصات را برطرف کنم
لازم به ذکر است این برنامه از نظر اسمی یک اردو و رقابت بود
چرا که صمیمیت بچه ها حاکی از یه برنامه دیگه بود به مانند برنامه های قبلی
در پایان از آقای قربانی دکتر سلیم زاده و آقای سلیمانی که زحمت مقدمات این برنامه را به دوش کشیدن از طرف تمام بچه های گروه تشکر میکنم
به درود....
سه سو/خوشاکو
همایش منتخب استان
پیش برنامه اولین اردوی هیمالیا نوردی قله مستاقا تا
بازگشت به کانون بعد از دوازده سال
بازگشت به رویای نوجوانی
تولدی دیگر
آغازی دیگر
این برنامه مورخه ۸/۱۱/۸۹ با شرکت قربانی ،یکانی،امیرعابدی،علی مجاور،منصور
،محمد عبدالهی،جلال،ژیان،جواد،فاروق برگزار شد
برنامه سه سو تولدی دیگر برای من بود
چرا که بعد از دوازده سال به خانواده ام پیوستم
سالها بود که از آقای قربانی دور بودم،از کانونونی که برای من مهد کوه وکوهنوردی بود
از آقای یکانی که برای من الگو بزرگی و صداقت بود
ار آقای امیر عابدی که پدر بچه های گروه بود
از همه و همه.......دور بودم
کانونی که روزگاری سپهر ی ،اوراز ،مهدیزاده،و....... را داشت
اینان رفتن ولی کانون همچنان با قربانی پایدار و استوار است
و با خاطرات این کوهنوردان روزها را سپری خواهد کرد.
بازگشت به کانون برام جالبه.....
چون که در این سالها با گروههای بسیاری کوه رفتم ولی هیچ یک از این
گروها برای من کانون نبودند
هیچ یک از این سرپرستان یک درصد قربانی صدارت و قدارت و صلابت نداشتند
آیا می شود یک نفر به مانند قربانی تو ایران یافت.....
سرپرستی که در طی این سالها با کوه بودن خودش نگذاشت برای هیچ کوهنوردی
اتفاقی بیفته.....

کاش میدونستم آقای قربانی به چی فکر میکنه.......؟؟؟؟

آقای یکانی همیشه خندان

آقای امیر عابدی
اگه آقای امیر عابدی بعد از پایین اومدن از کوه اون لقمه پنیر را بهم نمی داد
الان زنده نبودم


آقای قربانی مظهر یه کوهنورد واقعی

برف کوبی سنگین و بارش برف شدید باعث شد در نزدیکی قله برگردیم


منصور و علی نفرات اول برف کوبی

ژیان وجواد
جواد خوب بهانه ای جور کردی برای درفتن از بالا اومدن
اگه اقای ساوجبلاغچی بر نمی گشت نمیدونم چه بهانه ای جور میکردی......
به امید صعودی دیگر در کنار هم
زاغه
بانه
زاغه
آذر۸۹ به همراه گروه کوهنوردی سیالان

یکی از قشنگترین غارهای بود که تا حالا دیده بودم
غاری که واقعا انتها نداشت
اتاقهای که هزاران سال پیش را برای ما به تصویر می کیشید
دالانها و سیاه چالهای که الان هم اثار جنایات وظلم وستم توش پدیدار بود
همه اش به انتهای غار فکر میکردم
به همه سوارخها سر زدم
فکر کنم غار ۳ یا ۴ طبقه بود




دخر بچه ای که تو عمرش این همه مهمون تو روستاشون ندیده
کم مونده بود از شدت شرم و ترس تو آجرهای دیوار فرو بره

همه اینها الان حاضر نیستند سوار شدن بر این تراکتورو با سوار شدن
بر آخرین مدل مرسدس بنز عوض کنند

فاروق/میرزایی/رامیار/حامد و محسن/لیلا/اسحاق/محدثه واطهره و لادن/دکتر نسیم/
سعید/ علی رضا/عکاس نیما






در پایان از دوست عزیزم رامیار که در این برنامه همراه ما بودند
کمال تشکر را دارم
قوی زیبا

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زادو فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه های دور تنها بمیرد

اوراز جاودانه است
چندی پیش بود که به کوه سلطان رفتم
همان اول مسیر اسماعیل دیدم که با یه نفر نشته بود و حرف میزد واز خاطراتش با اوراز حرف میزد
بله اسماعیل سپهری بود
یار پایدار و رفیق اوراز
همنورد روزهای سخت اوراز
.....

تیر ماه ۷۶
یادمه یه روز صبح ساعت ۶از خونه زدم بیرون به قصد نون گرفتن
هنوز از کوچه خارج نشده بودم که یه وانت با سرعت اومد تو کوچه
وانت پر بود از سرنشین...ودر بینشان جوانی بود که دور گردنش گل انداخته بودند
و همه فریاد میزدند قهرمان خوش اومدی....
بله محمد اوراز بود که از راکاپوشی اومده بود
ولی کسانی که برای ا ستقبالش اونجا بودند به ۲۰ نفز نمی رسید
من تا اون زمان محمد را ندیده بودم .با اینکه همسایه بودیم ولی من ندیده بودمش
ولی ازش خیلی شنیده بودم

همه می گفتن محمد صبحها که کوه میره ۱۵تا تخم مرغ نیمرو میکنه و میخوره
میگفتن بدنسازی کار میکنه و بدن ورزیده ای داره
میگفتن کیسه های ۵۰کیلویی سیمان را تا بالای کوه سلطان برای ساختن پناهگاه میبره بالا
همه ازقدرت اوراز میگفتن.....
از قضا همان هفته قرار بود من با یه گروه کوه برم
صبح که به محل قرار گروه رفتم دیدم محمد هم اونجا منتظره
بعد که همه بچه های گروه اومدند فهمیدم قراره با محمد اوراز کوه برم
از خوشحالی داشتم پرواز میکردم
همه اش پشت اوراز حرکت میکردم
جاهای که اون قدم میذاشت من هم قدم میذاشتم

اون روز اسماعیل به خاطر سالگرد محمد اومده بود
کم کم که داشتیم به سوی قبر اوراز قدم بر میداشتیم یکی دو نفر هم به ما ملحق شدند
و داشتند از این حرف میزدند که مسولین شهر دستور دادندکسی حق ندارد روی قبر اوراز تجمع کند
و یا شعر و سرود ویا شمع و یا مراسم برگزار کنند
یکی از بچه ها گفت الان که داریم میریم سر خاک.
نگفتند آهنگ قدم برداشتنمون با چه سرعتی باشه....؟؟؟
بله اورازی که به خاطر هدفش به خاطر کشور و مردمش در هیمالیا جان داد
الان ما حق نداریم به یادش یه شمع روشن کنیم
حق نداریم ۵نفری سر خاکش بریم
حق نداریم براش......
یادمه سال ۷۷ که تیم ملی داشت میرفت هیمالیا
کانون کوهنوردان گروهی بود که با جان ودل اوراز را حمایت میکرد
خانواده اوراز به شدت اوراز را حمایت میکردند
اون زمان برای خرید وسایل کوهنوردی که فکر کنم الان هم اینطور باشه تیم و فدراسیون هیچ هزینه ای را
قبول نمی کرد
و گروه کانون ی طی نامه های به دست اندر کاران شهر تقاضای کمک مالی برای خرید وسایل قهرمان
ملی اش کرد
ولی نتیجه مبتی نداشت
و من الان هم متحیرم از اینکه کوهنوردی حاضره ۷۵ روز از زندگی خودش را در سخت ترین و سردترین
و بدترین وخطرناکترین شرایط بگذرانه به خاطر اینکه به بالای یه قله مثل اورست برسه که بام دنیا نامیده میشه
وجالب اینجا ست که وقتی به بالای قله رسید اولین کارش اینه که سرود ملی کشورش را میخونه
دومین کار اینه که با پرچم کشورش برای تایید صعودش باید عکس بگیره
این کوهنورد در اون شرایط سخت به فکر کشورش هست......
اما افسوس.....
افسوس....کشوری که به فکرکوهنوردش نیست

مامسولینی داریم که حاضرند در کشورهای افغانستان و..امکانات ورزشی فراهم کنند ولی حاضر نیستند
برای کوهنوردی که ۷۵ روز به سردترین و خطرناکترین جای دنیا می فرستند کفش و لباس بدند...
اون روز با اسماعیل که به سر خاک اوراز رسیدیم
قبرش پر بود از کسانی که بعد فوت اوراز به صحنه اومدند.
همیشه که اوراز هیمالیا می رفت
به جز چند نفر. کسی به بدرقه اش نمی رفت
یعنی کسی اوراز را نمی شناخت
اوراز انسانی متواضع بود تا جای که همسایه هاش او را هیچ وقت نمی دیدند
و بعد از فوتش. دیدند تمام دنیا محمد را میشناسند
ولی اونها محمد را که هم شهریشان هست نمی شناسند وندیدند
افسوس می خوردند واحساس بدی داشتند

ادامه دارد...
















دالامپر نام کوهی است...