عکس های از روستای لیک بن

سرشاخان ۸۹/۲/۲۴

این دختر کولی به چی فکر میکنه....؟؟؟؟

به چی؟....

پول،لباس،خونه،مدرسه،عروسک.........

جواب این سوال خیلی سخته..

فقط باید از خودش پرسید..

شاید نشه آرزوهاش و کشف کرد 

ما کجا و این کجا.....ب

به نظر من فقط میشه از نگاش

محرومیت،معصومیت،مظلومیت و.....

کشف کرد

ولی چرا................

 

در برنامه های که میرم جالبتر از طبیعتی که نشان بزرگی و عظمت خدای بزرگ هست،برخورد با مردمی هستش که تو اون طبیعت زندگی میکنند

مردمی که تمام هست و نیستشان را داخل یه چادر جمع کردند و حاضرند با همه تقسیم کنند

مردمی قانع ،بی ریا ،خالص،ساده،عاری از هر نوع فکر سودجویی....

وقتی به محیط شهر برمیگردم و همین که میخوام کوله پشتیمو بیندازم تو ماشین و راننده با چپ چپ نگاه کردنش و بحث روی کرایه ماشین....

همون ثانیه های اول برگشت تمام خوشیها و رویاهای اون چند روز را به کامم تلخ  میکنه

و بی درنگ به فکر همون چادر و مردمانش می افتم که از فاصله دور به بیشوازمان می آیند و میخوان به زور به ما یه جورایی خدمت کرده باشند.....

اعتماد به همچین مردمی وزندگی با همچین مردمی همیشه آرزوی من بوده

و وقتی به شهر باز میگردم تا مدتها تو فکرشان هستم ،تو فکر دختر بچه ای که از شدت نبود امکانات هیچ اثری از بوست بر روی صورتش وجود نداره و با صورت تاول

زده همیشه خنده بر لبانش جاریه،پسر بچه ای که تمام رویا های زندگیشو در تیر یه تیروکمان جمع کرده و میخواد به هدفش شلیک کنه برام جالبه .....

سرشاخان واقعا اوج بلندیهاست....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 9:16  توسط فاروق  |