شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

                                             فریبنده زادو فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

                                              رود گوشه های دور تنها بمیرد

اوراز جاودانه است

چندی پیش بود که به کوه سلطان رفتم

همان اول مسیر اسماعیل دیدم که با یه نفر نشته بود و حرف میزد واز خاطراتش با اوراز حرف میزد

بله اسماعیل سپهری بود

یار پایدار و رفیق اوراز

همنورد روزهای سخت اوراز

.....

تیر ماه ۷۶

یادمه یه روز صبح ساعت ۶از خونه زدم بیرون به قصد نون گرفتن

هنوز از کوچه خارج نشده بودم که یه وانت با سرعت اومد تو کوچه

وانت پر بود از سرنشین...ودر بینشان جوانی بود که دور گردنش گل انداخته بودند

و همه فریاد میزدند قهرمان خوش اومدی....

بله محمد اوراز بود که از راکاپوشی اومده بود

ولی کسانی که برای ا ستقبالش اونجا بودند به ۲۰ نفز نمی رسید

من تا اون زمان محمد را ندیده بودم .با اینکه همسایه بودیم ولی من ندیده بودمش

ولی ازش خیلی شنیده بودم

همه می گفتن محمد صبحها که کوه میره ۱۵تا تخم مرغ نیمرو میکنه و میخوره

میگفتن بدنسازی کار میکنه و بدن ورزیده ای داره

میگفتن کیسه های ۵۰کیلویی سیمان را تا بالای کوه سلطان برای ساختن پناهگاه میبره بالا

همه ازقدرت اوراز میگفتن.....

از قضا همان هفته قرار بود من با یه گروه کوه برم

صبح که به محل قرار گروه رفتم دیدم محمد هم اونجا منتظره

بعد که همه بچه های گروه اومدند فهمیدم قراره با محمد اوراز کوه برم

از خوشحالی داشتم پرواز میکردم

همه اش پشت اوراز حرکت میکردم

جاهای که اون قدم میذاشت من هم قدم میذاشتم

اون روز  اسماعیل به خاطر سالگرد محمد اومده بود

کم کم که داشتیم به سوی قبر اوراز قدم بر میداشتیم یکی دو نفر هم به ما ملحق شدند

و داشتند از این حرف میزدند که مسولین شهر دستور دادندکسی حق ندارد روی قبر اوراز تجمع کند

و یا شعر و سرود ویا شمع و یا مراسم برگزار کنند

یکی از بچه ها گفت الان که داریم میریم سر خاک.

 نگفتند آهنگ قدم برداشتنمون با چه سرعتی باشه....؟؟؟

بله اورازی که به خاطر هدفش به خاطر کشور و مردمش در هیمالیا جان داد

الان ما حق نداریم به یادش یه شمع روشن کنیم

حق نداریم ۵نفری سر خاکش بریم

حق نداریم براش......

یادمه سال ۷۷ که تیم ملی داشت میرفت هیمالیا

کانون کوهنوردان گروهی بود که با جان ودل اوراز را حمایت میکرد

خانواده اوراز به شدت اوراز را حمایت میکردند

اون زمان برای خرید وسایل کوهنوردی که فکر کنم الان هم اینطور باشه تیم و فدراسیون هیچ هزینه ای را

قبول نمی کرد

و گروه کانون ی طی نامه های به دست اندر کاران شهر تقاضای کمک مالی برای خرید وسایل قهرمان

ملی اش کرد

ولی نتیجه مبتی نداشت

و من الان هم متحیرم از اینکه کوهنوردی حاضره ۷۵ روز از زندگی خودش را در سخت ترین و سردترین

و بدترین وخطرناکترین شرایط بگذرانه به خاطر اینکه به بالای یه قله مثل اورست برسه که بام دنیا نامیده میشه

وجالب اینجا ست که وقتی به بالای قله رسید اولین کارش اینه که سرود ملی کشورش را میخونه

دومین کار اینه که با پرچم کشورش برای تایید صعودش باید عکس بگیره

این کوهنورد در اون شرایط سخت به فکر کشورش هست......

اما افسوس.....

افسوس....کشوری که به فکرکوهنوردش نیست

مامسولینی داریم که حاضرند در کشورهای افغانستان و..امکانات ورزشی فراهم کنند ولی حاضر نیستند

 برای کوهنوردی که ۷۵ روز به سردترین و خطرناکترین جای دنیا می فرستند کفش و لباس بدند...

اون روز با اسماعیل که به سر خاک اوراز رسیدیم

قبرش پر بود از کسانی که بعد فوت اوراز به صحنه اومدند.

همیشه که اوراز هیمالیا می رفت

به جز چند نفر. کسی به بدرقه اش نمی رفت

یعنی کسی اوراز را نمی شناخت

اوراز انسانی متواضع بود تا جای که همسایه هاش او را هیچ وقت نمی دیدند

و بعد از فوتش. دیدند تمام دنیا محمد را میشناسند

ولی اونها محمد را که هم شهریشان هست نمی شناسند وندیدند

افسوس می خوردند واحساس بدی داشتند

 

ادامه دارد...