سرشاخان...
از سنگ های که میشه...
تو قلبشون نفوذ کرد

از سنگ های که میشه...
تو قلبشون نفوذ کرد


اوراز اندیشه هیمالیانوردی را......
اوراز فتح راکابوشی...
اوراز فتح اورست ....
اوراز فتح ماکالو هیولای سیاه...
اوراز فتح چوایو..
اوراز فتح شیشا بانگما الهه نحس ...
اوراز فتح لوتسه....
را برای ما به ارمغان آورد
ولی
افسوس که ما نتوانستیم براش یک سنگ قبر
به ارمغان ببریم...........

سلطان یعقوب، عکس از جلال حلاج

سلطان یعقوب، عکس از جلال حلاج
به انتهای خودم نزدیک شده ام
زمین بودنم دریغ شده است
جهنم و آتش
صاعقه ها باریده اند
خانه هایمان را سیل برد
قرن هاست تشنه ام
داغ شده ام
از گیسوان مادرم طنابی بافته ام
تا امید بودن را زنده نگه دارم
هزار خورشید را یکی سیر ندیدیم
هزار ظلمات را تجربه کردیم
عجیب است ولی...
کوریم، کریم، عبرت نمی گیریم
به انتهای خویش نزدیک می شوم
استوار در انتظار طلوع خورشیدیم
دیری نخواهد پایید که شفقی سرخ رنگ بر سبزی دستانمان
طلوع خواهد کرد...
دور نیست
دور...
نیست