انتها

سلطان یعقوب، عکس از جلال حلاج

سلطان یعقوب، عکس از جلال حلاج
به انتهای خودم نزدیک شده ام
زمین بودنم دریغ شده است
جهنم و آتش
صاعقه ها باریده اند
خانه هایمان را سیل برد
قرن هاست تشنه ام
داغ شده ام
از گیسوان مادرم طنابی بافته ام
تا امید بودن را زنده نگه دارم
هزار خورشید را یکی سیر ندیدیم
هزار ظلمات را تجربه کردیم
عجیب است ولی...
کوریم، کریم، عبرت نمی گیریم
به انتهای خویش نزدیک می شوم
استوار در انتظار طلوع خورشیدیم
دیری نخواهد پایید که شفقی سرخ رنگ بر سبزی دستانمان
طلوع خواهد کرد...
دور نیست
دور...
نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:52 توسط فاروق
|
دالامپر نام کوهی است...