به یاد آن گذشته............
روزی نمی رود که به یاد گذشته ها
در ظلمت ملال نگریم به حال خویش
یک دم نمی شود که به یاد جوانی ام
از فرط رنج سر نبرم زیر بال خویش
رویای خاطرات غم انگیز زندگی
تا یک نفس به سینه بود
همدم من است
وین اشک ها که ریخته بر روی دفترم
آیینه تمام نمای غم من است
.کس طاقت شنیدن این ماجرا نداشت
از بس حکایت من جانگداز بود
جام امید در همه ایام زهر داشت
آغوش رنج در همه احوال باز بود!
در کنج غم نشسته و یاد گذشته ها
در موج اشک می گذرند از برابرم
در شعله های حسرت و نومیدی و دریغ
دل را نگاه می کنم و رنج می برم......

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 0:39 توسط فاروق
|
دالامپر نام کوهی است...