به شکار رفته بودم، بز کوهي را ديدم که خوشحالانه جست و خيز مي کرد. در حاشيه جنگل انتهاي دو گوش و شاخ هاي او را از پشت علف هاي بلند ديدم. با تفنگ شکاري گوش او را نشانه گرفتم، گلوله از درون تفنگ شليک شد، حيوان زيبا بر زمين افتاد . با شانه اي شکسته و سري به عقب برگشته و زباني بيرون آمده از دهان و چشماني مملو از اشک.

 هرگز فراموش نمي کنم آن نگاه مهرباني را که به من مي گفت: من هرگز به تو بدي نکردم ، چرا مرا به قصد کشتن زدي؟ با اين وجود من تو را مي بخشم زيرا طبع من ملايم است، حتي در برابر قاتلينم. از همان روز براي هميشه از تفنگ و شکار خداحافظي کردم.

از همان لحظه و همان جا براي هميشه از کساني که به هر اسم و هر شکل که از کشتن انسانها و حيوانات لذت مي برند، نفرتي عجيب در من به وجود مي ايد که غير قابل توصيف است.

به اميد روزي که شکار در طبيعت نباشد.

لامارتين شاعر فرنسوی